لباس عروسکی
پ.ن ۱) فرق من و او این است.. من با درسم ازدواج کرده ام.. او با یک مرد ! یک یک مساوی ! :))
پ.ن ۲) از اینکه احساس میکند با ازدواج توی سن پایین تری از من جلو زده خنده ام میگیرد ٬ اما خب راستش خوشحالم برایش ! ![]()
مرا یادکن آندم که خدا را تلاوت میکنی، شاید به صداقت تو، من نیز اجابت شوم
پ.ن ۱) فرق من و او این است.. من با درسم ازدواج کرده ام.. او با یک مرد ! یک یک مساوی ! :))
پ.ن ۲) از اینکه احساس میکند با ازدواج توی سن پایین تری از من جلو زده خنده ام میگیرد ٬ اما خب راستش خوشحالم برایش ! ![]()
1 . 2 . 3... هنّ و هنّ و هنّ... میدوم...میدوم...میدوم...باید بدوم... آنقدر بدوم تا برسم به ته دنیا... ته ته ته ش... می افتم بلند میشوم میدوم... می افتم بلند میشوم میدوم.. روزی صدبار مینویسم.. می افتم بلند میشوم میدوم... آنقدر مینویسم تا توی کله ام جا خوش کند این افتادن ها و بلندشدنها و دویدنها... میدوم... سر یک شرطبندی ساده.. سر لج بازی.. سر قمار.. قمار خودم با خودم.. جلو میزنم.. عقب میافتم.. مساوی میشوم... با خودی که هیچوقت نمیبینمش.. اما باهاش درد و دل میکنم ، لج میکنم ، قهر میکنم.. اما باز هم نمیبینمش !
1.2.3... میدوم... میدوم.. میدوم... تا آنجا که بگویند دنیا به ته رسید دیگر ندو... هر روز یک قمقمه ی ساده دست میگیرم و دوباره میدوم... زیر افتاب و برف و بارن هم فرقی ندارد... این میشود روزنگار تکراری روزهای من .. دویدن دویدن دویدن.. این وسط هیچ مشکلی هم نیست.. فقط پاهام به قرچ قروچ می افتد.. چشمانم دورتر ها را تار میبیند.. دور چشمانم گود می افتد و پوستم میچروکد...و قلبم... میپلاسد و کبود میشود و میگیرد.. ترک میخورد و میشکند و می میرد.. اما هنوز میکوبد.. باز میکوبد.. میکوبد و میکوبد و میکوبد.. امروز میدویدم و فکر میکردم بیچاره قلبم... چقدر شبیه من است.. من یکجور دیگر میدوم.. او یکجور دیگر... من یکجور دیگر می افتم.. او یکجور دیگر.. انگار او هم مثل من مشق مینویسد... "میکوبم میکوبم میکوبم... تا ته ته ته دنیا... بمم.. بمم.. بمم ".. امروز یادم افتاد زمین گرد است.. ته ندارد... پس من چرا میدوم؟... یعنی دنیای من هم گرد است؟... یعنی چند بار است به یک نقطه رسیده ام؟.. پس چرا هیچوقت نفهمیدم... پس دنیای قلب من هم گرد است ؟!
خسته ام اما میدوم.. چون گفته اند باید تا ته دنیا بدوی... من نمی دانم ته دنیا کجاست... راستش را بخواهید خیلی هم دوست ندارم بدانم.. من عادت کرده ام به این دویدن های تکراری به مقصد ته دنیایی که نمی دانم و دوست ندارم بدانم کجاست... مهم نیست مفاصلم نای تا شدن ندارند.. مهم نیست چشمانم گود افتاده.. یا پوستم چروکیده یا حتی قلبم پلاسیده... من میدوم چون قلبم میگوید میکوبد.. دل خوشیم به همین کوبیدن هاست.. میدانم تا وقتی که مغزم مریض شود یا بمیرد.. قلبم هنوز میکوبد... قلب خوبیست... دوستش دارم... چون کوبنده ی خوبیست... دعا کنید زودتر از مغزم نمیرد... شاید به درد یک دونده ی دیگر خورد .
زندگی با من خوب است.. من هم با او... اما همه چیز از حواس پرتی های این دل آرزومند و این ذهن بازیگوش دوباره شروع میشود... انقدر سرک میکشند توی قصه ها که دوباره هوای عشق میچرد توی مغز درمانده ام !!.. من دلتنگ میشوم.. دوباره بوم به دست.. قلم میکشم بر صفحه های زندگی... داستان دخترکی را نقش میزنم که عاشق است... داستان پسری عاشق تر... آسمانشان را یکرنگ میکشم... زمین زیر پایشان را خاکی... دلهاشان را سبز... پسر شاخه ی گل بدست میدود سمت دخترک موطلایی... شاخه ها مثل الماسند.. میدرخشند.. خیره میکنند.. دخترک میخندد... عاشق میشود... به همین راحتی... دل میبازد به شاخه های الماس... توی رویایش ترانه میخواند... آواز میشنود... میخندند... اما... همه چیز آرام است.. نه طوفانی در راه است نه زلزله ای نه ساعقه ای... فقط صفحه ی بوم کم می آورد !!.. صفحه به شادیهای دختر... به قلب پسر.. حتی به آسمان و زمینشان حسادت میکند.. از وسط نصف میشود... درست همانجا که اندو روبروی هم ایستاده اند... به همین راحتی
دخترک نشسته انطرف.. دست ها زیر چانه.. فکر میکند... خاطره میبافد.. خاطره مکارد... خاطره میشود.. میان ذهن پسری که دور بود.. دورتر شد.. و شاید همیشه همینقدر دور...
هی دخترک.. با توام... چشمهایت را ندوز به دورها... چشم انتظار که بمانی بیشتر دلتنگ میشوی... بلند شو... بغض ها کاری از دستشان ساخته نیست.. خدا کاری ندارد که زندگی ات چقدر با رویاهات هماهنگ است یا بود... او فقط میخواهد بداند هنوز محکمی... فدای سرت اگر ارزو بدل میمیری... از نو شروع کن.. عاشق شو... آنقدر عاشق شو تا این صفحه از رو برود... تا دیگر جدایی از رو برود... تا عشق از رو برود..
+ هی خدای من... یکروز دیگر هم مهلت بده.. میخواهم عاشقی کنم
+ دلتنگ اگر مشویم... تاوان لحظه هاییست که دل داده ایم
روزها چقدر زود گذشت ، باورت میشود دو سال پیش 22 سالت تمام شد و تو از دختری نوشتی که انگار حالا خیلی با من غریبه است ؟؟؟ هیچوقت به این فکر نکرده بودم که وقتی بزرگ شود انقدر تغییر میکند ، اما حالا لابه لای نوشته هایش که چرخ میزنم خیلی وقتها دلم به حال معصومیتش میسوزد و خیلی وقتها هم دلتنگ میشوم ، دلم برای این خانه تنگ شده ، خانه ای که همه مرا به اسم خودم میشناختند ، خانه ای که از هرچه دلم میخواست مینوشتم ، تو چی ؟ تو هم دلت برای من تنگ شده ؟؟؟ میدانی برای نوشتن کلمه به کلمه ات چه لذت ها که نبردم ؟؟
امده ام بگویم بزرگ شده ام ! یک سال دیگر هم ! بزرگ شده ام یا پیر ؟؟ قد نکشیده ام درست ، توی سن من دیگر قد کشیدن به ظاهر نیست ، تو از چشمهای دل من نگاه کن ؟؟ ببین اندیشه ام هم قد کشیده ؟؟ ببین دنیا را درست تر میبینم ؟؟
24 سال تمام شد و رفت ! تو فکر کن !! زود نگذشت ؟؟؟ راستش را دوست داری بدانی ؟؟ من در بحبوحه ی این بزرگ شدن ها دچار دوگانگی شده ام ! شبیه شخصیت کارتونها که شخصیت داستان دست گذاشته زیر چانه و دارد جدال بین فرشته ی شانه ی راست و غول شانه ی چپش را نگاه میکند اما هیچکدامشان را نمیبیند !!! اصلا حس تنها خندیدن ندارم ، شیرینی کیک تولد آن هم تنهایی میزند زیر دلم ، عوضش دوست دارم دور تا دور اتاق شمع بچینم ، دور تا دور اتاق شرشره آویزان کنم ، درخت کریسمس کوچکم رو بیارم دم دست و برای پاپانوئل هاش دست تکان بدهم ، بعد عین مستربین از زیر در پاکت تبریک برای خودم بفرستم و برای گاو کوچولوی خنگ تولدم چشمک بزنم !!
یک چیزی ، یک امید لعنتی ، یک انتظار مسخره شده خوره ی جانم ، هی چشم میدوزم به اس ام اس ها ، به تبریک ها ، به ادمهای واقعی که یادشان هست من واقعی هستم ؟؟ یکی یکی میشمارمشان ، میندازمشان توی فولدر جدا ، بعد به خودم میگویم یادت باشد جبران کنی ها ، اگر ماندی !!! فقط خودم میدانم چه مرگم شده ! همه شان بوی محبت میدهند ولی هیچکدامشان از این چشم انتظاری بیرونم نمی کنند !! بنابراین ... گاهی بهتر است بعضی چیزها را در خواب ببینی !!
دو سال پیش برای کادو نوشت تولدم نوشتم " لطفا برایم دعا کنید بخشیده شوم "... میشود دوباره برایم همین را کادو پیچ کنید ؟؟ دعا کنید 11/10/90 برایم همان صفر تولد یک نوزاد باشد !! یک دنیا ممنون... لبهاتان پر خنده... شادیهایتان به کاممن خوبم ! خسته ام.. نه از زندگی.. از کم خوابی .. همچنان زندگی را دوست دارم... و توی بخش زنان دلم بیشتر به حال جنسیتم میسوزد... ببخشید اگر نیستم... کم کم به نبودنم عادت میکنید... شادیتان آرزوی قلبی من است .. ![]()
به قول مهندس : بهشت برای مادران کم است به همین خاطر بهشت زیر پای مادر است ! ![]()
--لینک----> به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد...

+ پیگیر پست قبل : درگیری مختصر عصب اولنار (یکی از اعصاب دست !!) داریم که گفته اند اگر بی حرکت باشد یک ماه دیگر خوب میشود !! شکر.. حالا چطور میشود ارنج را بیحرکت کنیم ؟!! نمیشود خب !!! :(
مضحک است که هنوز هیچی نشده دردهای مزمن پیری را احساس میکنم و چیزی در جوابشان ندارم جز همین درمانهای حمایتی !! خدا بخیر کند پیری را !!
+ اتند پست قبل را که گفتم توی اسلاید هاش عکس بیمارهایش را دارد امروز فهمیدم که فوق تخصص پیوند دست است !! یک خدا قوت طلبم !!!
بعد از نمایشگاه یعنی همان پنجشبه ی گذشته هم دعوت بودم به اولین جشن عقد امسال ٬ جایتان حســـــابی خالی کلی کیفور شدیم !! حساب کن ، عقد دوستت باشد و اولین جشن عقد "سال ازدواج" باشد و تمام مراسم روی برنامه پی ریزی شده باشد و از همه مهمتر کلی رقص عروس با داماد شعفناکت کند ، دیگر خودتان حساب کنید چقدر جاتان خالی بود !! توی هیچ مجلسی تا این حد از ته دل برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی نکرده بودم شما هم دعا کنید همه زوج های جوان تا اخر پیریشان خوشبخت باشند بخصوص این فرزند خلف ما که توی کتاب گنیس "سال ازدواج " امسال رکورد زد و کلی موجبات رضایت خاطر اینجانب گردیدید !!
و اما ، همه ی اینها خوب است تاوقتی که مجبور نباشی دوباره توی بخش ارتوپدی اینور و انور الاف بگردی و با خودت آرزو کنی کاش همه ی روزهای خدا مرخصی بودی !! از بخش ارتوپدی هم بگویم برایتان که ملالی نیست جز درس نخواندن و تکلیف خود را ندانستن !! اصولا این بخش حداقل توی اینجا معروف است به "بهشت " ، یعنی هرچقد جان کندیم واسه ساعت 6 بیدار شدنای بخش قبل ، اینجا تا 8 میخوابیم ، فرزی بیدار میشویم 8.5 تا 9 امضا میکنیم بعد ولولوژی پاس میکنیم تا حدودای 10 که اتند درمانگاه رو دایر میکند و ما عین جوجه ها جلوی دست و پایش وول میخوریم تا بلکه چیزکی از این گرافی ها عایدمان شود 10.5-11 هم میرویم پی زندگیمان چون درمانگاه تمام میشود و ما دلشاد !! کلاسهای بعد از ظهر هم که دیگر هیچ ، حدودا یک هفته ایست طرفای دانشکده پیدایم نشده چه رسد به سر کلاسها !! با این همه وقت مفید ، بعد از ظهر میخوابیم ناهار میخوریم میخوابیم شام میخوریم ظرف میشوریم فیلم میبینیم میخوابیم ، مفید و بهشتی وارانه ، فقط اگر میشد بخش ظرف شوری را هم کسر میکردند نور الا نور بود !! اما جانم بگوید برایتان که کلا بد دردیست درد وجدان وقتی به کوه درسها خیره میشی و احساس میکنی اصلا وقتشان را نداری (توجه بفرمایید ! وقت ، نه حال !! )!!
این بود شرح این روزهای ما !!
+ همیشه فکر میکردم ارتوپدی یعنی سر و کارت فقط با استخوان های شکسته و جا اندازی و در رفتگی و این حرفها !! وقتی اسلاید استاد بازوی قطع شده ی "آرام" دو ساله و مچ قطع شده ی جوانک 18 ساله را نشان داد و داستان پیوند عضوشان را ، تازه فهمیدم چقدر پرتم از ارتوپدی !!
+ عذر تقصیر بابت زیاده گویی ، گفته بودم حرفهای زیادی دارم !! شاد باشید :)
ما امتحان داشتیم (نقطه) هنوز زنده ایم (نقطه) فردا مسافریم (نقطه) عمری بود بر می گردیم (نقطه) حرفهای زیادی برای گفتن داریم (نقطه) بدی دیدید حلال کنید ( صلوات !! )
دوستتان میداریم !
۱) پیدا شدن مجدد سر و کله ی اون مزاحم و اون کامنت مزخرف !
۲) گیر دادن رزیدنت چیف به اینجانب و جریمه نویسی من !
۳) دعوا کردن خطری با یکی از بچه های گروه اون هم بعد از ۶ سال دعوا نکردن با دوست و همگروه !! (ولی خداییش رو نروم بود باید تخلیه میشدم مجبـــــــــــــــــــور شدم مجبــــــــــور ، do you understand ؟؟!!)
4) کابوس های شبانه ی این چند روزه !!
5) دعوا کردن با مامور پست عصر همین امروز !!
6) قیافه ی کسل و وارفتم وقتی صبح ها تو بخش روئت میشم !!
7) گیر دادن به وروجک طی این دو روز اخیر (صادقانه اعتراف کردم ها !!)
خلاصه اینکه با تمام وجود سعی میکنم خویشتن داری و خونسردیمو باز هم کنترل کنم اما فقط خدا نکنه پرم به پر کسی بخوره !!! یعنی دستمو ول کن ببینم حرف حسابش چیه هــــــــــــا !!! (آیکون یک عدد مریم در حال خشانت !! )
+ میگن مردم کرمانشاه اگرسیون راست میگن ها !! امروز که با مامور پست سر 5 دقیقه دیر کردنم حرفم شد با گوشت و خون و تمام وجود حس کردم !! خدا رو شکر هنوز سالمم !! :دی
+ حالا این اگرسیو بودن اینا هم جمع شده با حال و هوای اردی یا من کلا خودم اگرسیو هستم و کشف نشدم یا این باز هم امتحانات پایان بخش مزید بر علت شده نمیدونم !!! ولی اگه بدونین چقد کلافه ام ؟! نمیدونین که !! :(
+ اینو گفتم تا کلا اون ذهنیت مریم مهربونو این صوبتا رو از ذهنتون پاک کنین بندازین دور ، حیف ذهنیتتون نیس اخه ؟!!
+ فردا تولد وروجکه به روایتی !! ولی چون باهاش قهرم فعلا نه به روی خودم میارم نه هیچی !!
+ سه شنبه هم امتحان بخش است ، آه اخوی !!
+ کلا اعصاب معصاب تعطیل !! دوس دارم الان یه جای دیگه باشم ! یه کار دیگه کنم ! یه جور دیگه باشم !!! اما نمیدونم کجا و چه کار و چجور !!! شاید یک جایی شبیه بهشت !! آی خـــــــــــــــــــــــــــدا !! :((
+ راستی دوستان اردیبهشتی تولدتون مبارک ! ولی انصافا اینم ماه بود اومدین دنیا اخه ؟!! (البته با نهایت احترام !!! ) :(
خب ! کلی نطق کردم دیگه بسه !! کاش شما حداقل اعصاب داشته باشید ! :)