تبليغاتX
دکتر بارانی
حرمت پرواز را نشکن!

 

*-توجه توجه : اینجا کلاس پاتولوژیست..!!!

         خانوم دکتر ....غرق در تدریس!!!!!

         دختر خانوم های معظمه....غرق در هپروت!!!

      جنابان اراذل اوباشان مذکر معظم همکلاسی....غرق مذاکرات کاری(...!!!)!!!

     مُخمونم خوردن بس که بلند بلند مذاکره میکنن...صد رحمت به خونه ی خاله!!!

                  در این اثنا ناگهااااان......!!!!

        "گوگوش"جان عزیز از ورای گوشیه یکی از همین اراذل اوباش(طی همان مذاکرات فوق

             که به استحضار رسید!!)پابه عرصه ی کلاس گذاشت..!!

      توجه توجه : اینجا کلاس پاتولوژیست!!!!

  خانوم دکتر جان هم که کلا به جنس نر علاخه ی مرفط دارند!!!..از همان ابتدا خودشان

  را میزنند کوچه ی علی راست..!!!

 حالا محض اینکه به ماها خیلی بر نخوره یکی دوبار میگن:

                         "ته کلاس.. پسرای غضنفرالدوله ساکت..!!!!"

    دختر های خانوم عزیز که ما میباشیم : !!(بدون شرح!!)

  و بدین ترتیب "گوگوش" جان ما رو تا آخر ساعت از دلبریشون مستفیظ مینمایند..!!

         فقط مونده بود بگیم " گارسووووووون ...چایی بیار!!"

**-به افتخار روماتوووووووووووو یه کف مرتب.....ذوق مرگ شدیم وقتی گفتن پاسی..!!!

حالا با چند؟؟؟

به جان مدیر درسمون ٫نی دونم!!فقط در این حد حق داریم بدونیم پاسیم یا افتاده..!!!به این میگن

دمو کلاسی!!!..حالا بعدا میخوان طبق کرشمه های وارده ( برای نمونه عرض

شد!!) چقد تغییرات حاصل کنند..خدا داند!!!!!!!

***-یادش به خیر جونیا!!۱۹.۹۹ میشدیم اشکمون دم مشکمون بود..!!حالا واسه ۱۰ کلامونو پرت میکنیم هوا...!!گاهی از خودم میپرسم چه بلایی سر اون دختر زرنگ اومده مریم؟؟؟

****-راستی عید قربان مباررررررک..تو دعای عرفه ما رو هم دعا کنید..ارادتمندیم

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

 

*- این هم از امتحان روماتو...خدا کنه کامی اینبار با من راه بیاد و ...خدا به خیر کنه!!!

**- حالا که یه بار دیگه پست قبل رو میخونم میبینم ای باباااا...ما هم عجب دل پری داشتیم ها...!!

هرچند هنوزم دلمون پره...!!!..ولی خب ملت حق داشتن بیان ببینن زیاده و بعد هم جیم شن

 و نسبت به ما کم لطف شن دیگه..

***- راستی لپ تاپم داره میادااااااااا...ما هم قاطیه مرفهین بی درد شدیم دیگه..!!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  | 

  میگن وقتی خدا نخواد...سنگ رو سنگ بند نمیشه...حالا مهم نیست اگه یه هفته ی تمام خودتو حبس کنی و فقط درس بخونی٫همه ی الگوریتمای هاریسونو از بر کنی و هیچ جدولیو از قلم نندازی و جزوه ی استادا رو تا مرز جویدن خونده باشی...وقتی اون نخواد هرچه قد هم که آه و ناله کنی٫هرچه قد هم که صداش کنی٫صدات از سقف اتاقت اون ور تر نمیره و هرچه قد که به دیگران التماس دعا میگی هیچ افاقه نمیکنه...!!..اونوقت هر چه قد هم عین بچه ها پاهاتو زمین بکوبی و بگی میخوام...حرف خدا عوض نمیشه..!!!خواستی لج کنی باهاش٫درسته دلش ازت میگیره ولی...باز هم تو ضرر کردی..!!!

 کی فکرشو میکرد از امتحان نفرولوژی با اون سطح ساده و مناسب امتحان از ۵۰ نفر ۲۰ نفر بیافتن؟؟؟!!!...کی فکرشو میکرد اساتید فقط محض حفظ آبروشون مجبور شن ۱ نمره ارفاغ کنن و فقط واسه نشون دادن ابهتشون(!!!!!!)۳ نفر رو بندازن؟؟...و درست میبایست اسم من ٫ حتما اسم من٫ جز این ۳ نفر باشه..!!!!

مضحکه که نمره ی خامت رو ازت پنهون میکنن و فقط بهت اجازه میدن تا اعلام قطعی نتایج در همین حد بدونی که افتادی یا پاس شدی....!!!بعد هم هر جور عشقشون کشید نمره بدن و تو رو با ۴/. بندازن...!!!و حتی بعد از اون هم هرگز این حق رو بت ندن تا نمره ی خامت رو با چشم خودت ببینی و از شُک بیرون بیای..!!!

شبی که این خبر مسرت بخش(!!!) رو بهم دادن هیچوقت فراموش نخواهم کرد...البته نمره ها از ۲ ظهر اعلام شده بود و همه ی بچه های خوابگاه خبر داشتن اما هیچ کدومشون به قول خودشون "دلشون نیومده بود منو با خبر کنن!!!!" ..خیلی اتفاقی فهمیدم نتایج اعلام شده اما به هرکدوم از خوابگاهیا میزنگیدم یا جواب نمیدادن یا رد میکردن..تا اینکه دست آخر...آخرین تلفن...!!!

"راستش مریم جون افتادی...".....دیگه نفهمیدم چی شد...سرمو انداختم پایین تا نی نی چشمامو نبینه..بعد فرار کردم تو اتاق و... سیل سیل اشک بود که از چشمام میومد...دوست داشتم سرمو بکوبم دیوار...فقط زجه میزدم و بلند بلند خدا رو صدا میکردم..."خدایا چرا من؟؟؟یعنی بین این ۲۰نفر هیچکدومو پیدا نکردی که لایق افتادن باشه جز من؟؟؟خدایا کجا کم گذاشتم؟؟کدوم روز سرمو راحت رو بالشت گذاشتم؟؟از کدوم تفریحم نگذشتم؟؟؟خدایا کدوم گناه رو مرتکب شدم که دیگه لایق ندیدی جوابمو بدی؟؟؟...چندتا توسل باید میخوندم که نخوندم؟؟"نفسم بند اومده بود...شاید اگه بیشتر ادامه میدادم همسایه های مجتمع ریخته بودن تو خونه و...نی نی ترسیده بود٫هاج و واج نگام میکرد٫میگفت از تو بعیده..تو که محکمتر از این حرفا بودی...؟؟؟..دستمو گرفت و پا به پام اشک میریخت..خجالت کشیدم ازش..اما هیچی تو کنترلم نبود٫هیچی....

مامان پشت سر هم زنگ میزد نمیتونستم جواب بدم٫بغض امان نمیداد..نی نی جواب داد..گفت ترسیده!!!ترسیده بلایی سر من بیاد!!!اونوقت دست تنها باید چی کار کنه؟؟؟...جواب دادم..مامان از پشت خط دعوام میکرد:"مگه دیوونه شدی دختر؟؟افتادی که افتادی..به جهنم..مهم چشماته٫مهم سلامتیته..دختر نفرستادم درس بخونه فردا کور و بیمار برگرده پیشم..."..و من زار میزدم..داد میزدم.."مامان این حق من نبودم..به خدا کوتاهی نکردم...اگه کرده بودم اینقد دلم نمیسوخت..مامان حالا اونا فک میکنن من دانشجوی تنبلیم...اونا هیچی نمیدونن...مامان چرا من آخه؟؟؟یعنی تلاشم اینقد بیهوده بود که شدم جز مینیمم های کلاس..؟؟؟"...و نی نی با من گریه میکرد....

۲ساعت طول کشید تا به خودم بیام...هنوز کیسه ی اشکم خشک نشده بود...زنگ زدم بچه ها.."چرا ظهر بهم نگفتید؟؟؟شاید میتونستم زودتر با این موضوع کنار بیام..شاید میرفتم مطب استاد باهاش حرف میزدم...کوتاهی کردین در حقم..بی انصافی کردین...خودتون پاس شدین گفتین به جهنم فلانی...نگفتین الان نفهمم فردا تو دانشگاه نمره امو میبینم؟؟..نگفتین چه حالی ممکنه بشم؟؟؟..."

فرداش رفتم بیمارستان استادا نبودن..اگه هم بودن محل نمیکردن..یکی از اینترنا واسطه ام شد..گفت" نمره ها رو رد کرده چرا دیر اومدی؟؟؟"...گفتم" نمره ها رو که تازه دیروز اعلام کردن؟؟!!!"..اعتراض نوشتم که" به تصحیح برگم اعتراض دارم...دستی تصحیح کنید...کلید سوالات یا کامپیوتر٫یکیشون ایراد داره"...استاد مسخرم کرد...گفت :"وارد نیست..ما به کامپیوترمون ایمان داریم"...گفتم "عقل بشر پر از ایراده٫چه طوره که شما به ساخته ی دست بشر ایمان دارین؟؟"...گفت:" شما درس نخوندی کوتاهی کردیی..."(دلم شکست٫گفتم میبینی خداجون؟؟!..گفتم " این تنها امتحانی بود که تعداد سوالات با اطمینان ۱۰۰٪ رو شمردم...هر چی نمیشدم پاس بودم...آخه شما خودتون شک نمیکنین؟؟؟چه طور از یه امتحان با سطح مناسب سوالات باید ۲۰ نفر بیافته؟؟..اصلا استاد واسم مهم نیس ممکنه نمر ام تغییر کنه یا نه...بر گه امو دستی تصحیح کنید و منو از این شُک و سردرگمی نجات بدین "....گفت :"برو خانوم برو..من که بیکار نیستم..این همه مریض ریخته سرم!!!..برو پیش مدیر گروه داخلی...هرچند اثری نداره!!!...زحمت بیهوده نکش..."

(به قول حضرت علی:التماس به خلق خدا ذلت است٫اگر برآورده شود٫منت است٫اگر بر آورده نشود...خفت!!)

جزوه ی روماتو رو میگیرم دستم و قدم میزنم..اما تو حال خودم نیستم٫اصلا حواسم به درس نیست...خدایا حکمت کارت چی بود؟؟..چرا جوابمو نمیدی؟؟...اصلا باهات قهرم..دیگه ازت نمیخوام کمکم کنی...دیگه نمیگم به امید تو...از لجت گناه میکنم...واسه تو که مهم نیس...دیگه نمیخوام نماز بخونم خوبه؟؟..برو بگرد ببین بهتر از من پیدا میکنی..؟؟

 همیشه فکر میکردم بین بنده های خدا اگه خیلی خوب نباشم یه اپسیلون خوب هستم...این امتحان٫امتحان دنیا نبود..ایمان من آزمایش شد و من با این لج بازی کودکانه به خودم ثابت کردم مردود شدم!!!...منِ هیچ کجا و اون بلند مرتبه کجا...عین بچه هایی که با مادرشون لج میافتن...!!!و من از دو جا باختم...!!!

 کتاب کیمیاگر پائلو کتاب نشانه ها بود...و درس اون:"همیشه به نشانه های اطرافت توجه کن..."

آیدیمو که باز کردم اولین آف از دوستی رسید که مدتها برام هیچ آفی نذاشته بود..!!!اون آف متن پست قبلم شد...!!!من اون گنجشک بودمو...!!!خدا باهام حرف زد انگار...یه الهام از غیب...و بعد اس ام اس دوستم که بی خبر از اوضاع من برام نوشت:"بخند٫بدون انتطار پاسخی از دنیا...و بدان روزی چنان شرمنده میشود که با تمام ساز هایت خواهد رقصید...باور کن"...و من تازه داشتم نشانه ها رو میدیدم!!!!

امتحان سختی بود...بی نهایت طاقت فرسا...چنان که هنوز هم از شُک بیرون نیومدم هرچند آروم تر شدم...اما هر امتحانی یه نکته داره...من فهمیدم تا چه حد ایمانم ضعیف و صبرم کمه...خودم یک عمر داروی صبر به دیگران تجویز میکردم اما درست سر بزنگاه خدا مچ خودمو رو کرد!!!...حالا ایمان دارم این افتادن حکمتی داشت...هر چند دوس داشتم مثه اون گنجشک خدا باهام حرف بزنه و پرده از این حکمت برداره...اما یه کسی از درون بهم میگه:صبر داشته باش مریم...راز این حکمت آشکار نمیشه جز با صبر"...و من چاره ای ندارم جز سکوت و صبر و استغفار...!!!

حالا آروم رو تاب خدا میشینم...بذار هر جا که میخواد هولم بده...میگن خدا واسه هیچکدوم از بنده هاش بد نمیخواد...بذار دستای خدا هولم بده...من به دستاش ایمان دارم...

 اگر دیروز می دیدی مجلل بود درگاهم

در اوج قله بودم من اگر امروز در چاهم

                              نمی دانم چه پیش آمد فقط اینقدر میدانم

                   که دنیا را به هم میزد اثر میکرد اگر آهم

و باز از خویش میپرسم در این تکرار بی معنی

چه از امروز خود دیدی که دل بستی به فردا هم؟

                               الا ای کاروان رحمی اگر تا مصر خواهی رفت

                  برادرهای من رفتندو تا امروز در چاهم

اگر اینگونه باید زیست٫من این زنده بودن را

نمی خواهم٫نمیخواهم نمیخواهم نمیخواهم...

                                                           (محمد سعید شاد)

پ.ن.۱)میخواستم اینا رو دیروز بنویسم اما امان از سایت دانشگاهو ناهماهنگیاش...!!!!

پ.ن.۲)از این دانشگاه بیذارم...

پ.ن.۳)با اجازه ما فعلا میریم فرجه...ببینیم روماتو چه میکنیم!!!!

پ.ن.۴)باید دنبال یه دانشگاه بگردم که تو دی یا بهمن یا اسفند نفرو ارائه بده...!!!شما جایی

سراغ دارین؟ 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 1 قبل از ظهر | لینک  | 

 

گنجشکی به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خسته گی هایم ،

 سرپناه بی کسی هایم ، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بود؟

خداوند گفت: ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند .

 آنگاه تو از کمین مار پرگشودی ! ! ! چه بلاها از تو به واسته ی محبتم دور کردم و تو ندانسته

 به دشمنیم برخاستی...

 

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

 

دلم واسه همه تنگ شده بود...خیلی هم شور و حال داشتم واسه نوشتن..اما خبری شنیدم

که حالی واسم نذاشته...

کماکان از لپ تاپ خبری نیست و سایت دانشگاه تنها وسیله....

راستی نسرین جان..تبریک میگم..

مادر شوهرم مادر شوهرای جدید...واسه جایزه تعویضت میکنن...نه مامان صدف؟؟؟؟؟

فریده جونی...ممنون که تو این دنیای بی وفا تو یکی هنوز بهترین دوست و با وفا ترینی...

 خانوم دکتر آهو ... ارادتمندیم.. 

  انشالا لپ تاپ که اومد از خجالت همه با وفا ها در میام...!!!!!!!

 دیگه این که امروز آخر وقت جواب کلیه میاد...فقط خدا رحم کنه....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

 

سلام..

باز من..باز سایت..باز....هی هی هی...

هیچ کی هم که درکمون نمیکنه ای خداااااااااااااااااااااا

حکایت حکایت بی کامپیوتریه یه دانشجوی سادس..که..لپتاپ میخوااااااد...

ولی خوبشوها...!!ترجیحا صورتی..!!

.......

بعد کلی گشتن و به اینو اون رو زدن...

یه چندتا که میگفتن فقط "دل"!!!ولی چون همش مشکیه٬دلم باهاش نیست!!!

چند تا هم که میگفتن وایو..ولی گرونه ها...

خلاصه حالا گیج و مننگ(دور از ججووووون)....

اینم که از دوستان دنیای مجازی....

اصلا من میخوام تحصن کنم...!!!عین نون واهای محله مون...!!لپ تاپ  نخرم..دیگه

نمینویسممممممممم هااااااااااااااا...(دلتون میاد..؟؟؟)

آبروم رفت بس که پای سایت دانشگاه نشستم...همین مونده پسرای....منو با دس نشون بدن..

حرصم میگیره..!!!!مثلا هفته ی دیگه کورس کلیه دارم.....اینجا چی کار میکنم؟؟؟

تازه..جزوه ی امروزو هم بنده باید حاضر کنم..!!فردا باید بدمش تحویییل ٬آخرشم نه؟؟؟

راستی بین دوتا مدل وایو "اس آر" و وایو "سی اس" کدوم بهتره؟؟؟

 

وقت کردین واسه امتحان بنده هم دعا بفرمایین...

تا در کتابخونه رو نبستن و منو نذاشتن پشت درر...(مثه اون سری..)..ما رفتیم..

راستی آبانیای  تفلدشون مبارکککککککککککک...اومدین من نبودم واسه خودتون

 چای بریزین..بعداحساب میکنیم...

              دلا چنان معاش کن که گر بلغزد پای

                                        فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

................

 

قرار نبود بنویسما....!!!!اومدم به فرمان خانوم معلم یه چیزایو اصلاح کنم که کردم...!!!

راستی این مهتاب تو سریال  دلنوازان هی حرص منو در میاره هااا

آبرو هر چی دکتره برده...اه اه اه...اینقد آدم مثبت...

واسه موارد قضایی جناب کارگردان مشاوره گرفتن...واسه پزشکی چی؟؟..هیچی دیگه..!!!

میشه این..!!رزیدنت محترم مملکت اونم قلببببببببببب بلد نیس " ای کی جی" بخونه....خیلی هنر

 کنه علایم حیاتیه بیمارو چک میکنه.....

....نفس کششششش..دسمو ول کنین بینم چی میگه این کارگردااااااااااااااااااان

 

آخ آب قند بیارین....فشارم افتاد...!!

 

                                          

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

 

  عاشق هایت را مثل کانال تلویزیون عوض میکنی و

 با افتخار میگویی که عشق برایت اینچنین است...

 و من میخندم به بر نامه هایی که هیچکدامشان به درد نمی خورد...!!!

(قابل توجه بعضی هااااااااااااااااااااا...........!!!!!!!!!)

 

    یعنی هیچچچچچچچچکییی هیچکیییی هیچکی....

    یه لپ تاپ خوب سراغ نداااشت؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک  | 

 

پروانه ها آنقدر کوچکند که جای هیچ کسی را تنگ نمیکنند ...

ولی باز با فروتنی خود را از میان تا میکنند...

    

     خسته شدم از سایت دانشگاااه...کسی آیا یه مدل خوب لپ تاپ سراغ دارررد؟؟؟؟؟؟

  کسی بین مدل وایو هااااااا یه لپ تاپ شیکو رنگیو حدودا ۱.۵۰۰ میلیونیو با کیفیتو با حافظه

     و....خلاصه خیلیییییییی خووووب٫سراغ نداره؟؟؟ 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 1 بعد از ظهر | لینک  | 

  • لیلی نام دیگر آزادی :

  دنیا که شروع شد زنجیر نداشت ٫ خدا دنیای بی زنجیر آفرید .

  آدم بود که زنجیر را ساخت ٫ شیطان کمکش کرد .

  دل ٫ زنجیر شد ٫ زن ٫ زنجیر شد . دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری !!

  خدا دنیا را بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است .

  امتحان آدم همین جا بود . دستهای شیطان از زنجیر پر بود .

  خدا گفت : زنجیر هایتان را پاره کنید . شاید نام زنجیر شما عشق است...

  یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد . نامش را مجنون گذاشتند .

  مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری ٫ این نام را شیطان بر او گذاشت .

  شیطان آدم را در زنجیر می خواست .

  لیلی ٫ مجنون را بی زنجیر می خواست ...

  لیلی می دانست خدا چه می خواهد .

  لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند .

  لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد .

                   لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادیست ...

                                                                          ع.نظر آهاری

نوشته شده توسط مریم در ساعت 2 بعد از ظهر | لینک  | 

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجده کن . شیطان غرور داشت ٬ سجده نکرد .

خدا گفت : سجده کن چرا که من چنین می خواهم .

شیطان سجده نکرد . سر کشی کرد و رانده شد ٬ و کینه ی لیلی را به دل

گرفت .

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ٬ فرصت

خواست . خدا مهلتش داد .

اما گفت : نمی توانی ٬ هرگز نمی توانی ٬. لیلی دردانه ی من است .

قلبش چراغ من است و دستش در دست من .

گمراهی اش را نمی توانی ٬ حتی تا واپسین روز حیات .

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود .

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند . عمریست شیطان گرداگرد لیلی می

گردد .

دستهایش پر لز حقارت و وسوسه است .

او بدنامی لیلی را میخواهد . بهانه ی بودن تنها همین است .

می خواهد قصه ی لیلی را به بی را هه کشد .

نام لیلی ٬ رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلی می ترسد .

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .

                                                                                                    ع.نظر آهاری

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  |