تبليغاتX
دکتر بارانی

دکتر بارانی

مرا یادکن آندم که خدا را تلاوت میکنی، شاید به صداقت تو، من نیز اجابت شوم

لباس عروسکی

نشسته بودم و نگاهش میکردم ٬ داشت با وسواس خاصی لباس تن عروسکش میکرد و غصه ام میداد٬ خب راستش من هم داشتم حسادت میکردم ٬ هم به خودش هم به عروسکش که کلی لباس داشت ٬ مطمئنم عروسک من هم داشت به عروسک او حسادت میکرد ٬ عروسک های طفلکی من هیچوقت خوش شانس نبودند که صاحب آن همه لباس باشند و یک مامان مهربان که برایشان لباس های گل گلی می پوشد ٬ هرچند همیشه تمیز بودند ٬ اما خب لذت داشتن یک لباس گل گلی تازه را عروسک ها بیشتر میفهمند ! توی عروسک بازی هامان هم هیچوقت خاله نبودم که حتی یکبار شانس لباس پوشیدن برای عروسک هاش را داشته باشم ٬ عروسک هامان هم همیشه قهر بودند و ما به موازات تمام خاله خاله بازی هامان بیشتر رقیب بودیم تا رفیق ٬ هرچند جانمان به جان هم بند بود ظاهرا ! چشمهامو که بستم هنوز داشت لباس تن عروسکش میکرد و مثلا با نگاه کجکی به من و ناز کردن های الکی عروسکش غصه غصه ام میداد ! راستش را بخواهید اصلا دقیقا یادم نیست چقدر چشهام بسته بود ٬ چشم که باز کردم شنیدم قرار است لباس سفید عروسی را تنش کنند ! خیلی زود گذشت.. دقیقا به اندازه ی همین چشم به هم زدن !خوشبخت باشی عروسک

پ.ن ۱) فرق من و او این است.. من با درسم ازدواج کرده ام.. او با یک مرد ! یک یک مساوی ! :))

پ.ن ۲) از اینکه احساس میکند با ازدواج توی سن پایین تری از من جلو زده خنده ام میگیرد ٬ اما خب راستش خوشحالم برایش !

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

ته دنیا

1 . 2 . 3... هنّ و هنّ و هنّ... میدوم...میدوم...میدوم...باید بدوم... آنقدر بدوم تا برسم به ته دنیا... ته ته ته ش... می افتم بلند میشوم میدوم... می افتم بلند میشوم میدوم.. روزی صدبار مینویسم.. می افتم بلند میشوم میدوم... آنقدر مینویسم تا توی کله ام جا خوش کند این افتادن ها و بلندشدنها و دویدنها... میدوم... سر یک شرطبندی ساده.. سر لج بازی.. سر قمار.. قمار خودم با خودم.. جلو میزنم.. عقب میافتم.. مساوی میشوم... با خودی که هیچوقت نمیبینمش.. اما باهاش درد و دل میکنم ، لج میکنم ، قهر میکنم.. اما باز هم نمیبینمش !

1.2.3... میدوم... میدوم.. میدوم... تا آنجا که بگویند دنیا به ته رسید دیگر ندو... هر روز یک قمقمه ی ساده دست میگیرم و دوباره میدوم... زیر افتاب و برف و بارن هم فرقی ندارد... این میشود روزنگار تکراری روزهای من .. دویدن دویدن دویدن.. این وسط هیچ مشکلی هم نیست.. فقط پاهام به قرچ قروچ می افتد.. چشمانم دورتر ها را تار میبیند.. دور چشمانم گود می افتد و پوستم میچروکد...و قلبم... میپلاسد و کبود میشود و میگیرد.. ترک میخورد و میشکند و می میرد.. اما هنوز میکوبد.. باز میکوبد.. میکوبد و میکوبد و میکوبد.. امروز میدویدم و فکر میکردم بیچاره قلبم... چقدر شبیه من است.. من یکجور دیگر میدوم.. او یکجور دیگر... من یکجور دیگر می افتم.. او یکجور دیگر.. انگار او هم مثل من مشق مینویسد... "میکوبم میکوبم میکوبم... تا ته ته ته دنیا... بمم.. بمم.. بمم ".. امروز یادم افتاد زمین گرد است.. ته ندارد... پس من چرا میدوم؟... یعنی دنیای من هم گرد است؟... یعنی چند بار است به یک نقطه رسیده ام؟.. پس چرا هیچوقت نفهمیدم... پس دنیای قلب من هم گرد است ؟!

خسته ام اما میدوم.. چون گفته اند باید تا ته دنیا بدوی... من نمی دانم ته دنیا کجاست... راستش را بخواهید خیلی هم دوست ندارم بدانم.. من عادت کرده ام به این دویدن های تکراری به مقصد ته دنیایی که نمی دانم و دوست ندارم بدانم کجاست... مهم نیست مفاصلم نای تا شدن ندارند.. مهم نیست چشمانم گود افتاده.. یا پوستم چروکیده یا حتی قلبم پلاسیده... من میدوم چون قلبم میگوید میکوبد.. دل خوشیم به همین کوبیدن هاست.. میدانم تا وقتی که مغزم مریض شود یا بمیرد.. قلبم هنوز میکوبد... قلب خوبیست... دوستش دارم... چون کوبنده ی خوبیست... دعا کنید زودتر از مغزم نمیرد... شاید به درد یک دونده ی دیگر خورد .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

از نو...

یکی یکی شروع میکنم.. قدم به قدم.. کل به جزء.. عاشق میشوم.. رویا میسازم... خاطره میکشم... اما دوباره یکی یکی میریزند.. خاطره هایم آتش میگیرند... تمام دودوتا های زندگی اما آوار میشوند روی سرم... تسکین میدهم که زندگی دودوتا ندارد... پیشانی نویس سفید میخواهد و بخت بلند.. ارام میگیرم با این مسکن های ابلهانه !!

زندگی با من خوب است.. من هم با او... اما همه چیز از حواس پرتی های این دل آرزومند و این ذهن بازیگوش دوباره شروع میشود... انقدر سرک میکشند توی قصه ها که دوباره هوای عشق میچرد توی مغز درمانده ام !!.. من دلتنگ میشوم.. دوباره بوم به دست.. قلم میکشم بر صفحه های زندگی... داستان دخترکی را نقش میزنم که عاشق است... داستان پسری عاشق تر... آسمانشان را یکرنگ میکشم... زمین زیر پایشان را خاکی... دلهاشان را سبز... پسر شاخه ی گل بدست میدود سمت دخترک موطلایی... شاخه ها مثل الماسند.. میدرخشند.. خیره میکنند.. دخترک میخندد... عاشق میشود... به همین راحتی... دل میبازد به شاخه های الماس... توی رویایش ترانه میخواند... آواز میشنود... میخندند... اما... همه چیز آرام است.. نه طوفانی در راه است نه زلزله ای نه ساعقه ای... فقط صفحه ی بوم کم می آورد !!.. صفحه به شادیهای دختر... به قلب پسر.. حتی به آسمان و زمینشان حسادت میکند.. از وسط نصف میشود... درست همانجا که اندو روبروی هم ایستاده اند... به همین راحتی

دخترک نشسته انطرف.. دست ها زیر چانه.. فکر میکند... خاطره میبافد.. خاطره مکارد... خاطره میشود.. میان ذهن پسری که دور بود.. دورتر شد.. و شاید همیشه همینقدر دور...

هی دخترک.. با توام... چشمهایت را ندوز به دورها... چشم انتظار که بمانی بیشتر دلتنگ میشوی... بلند شو... بغض ها کاری از دستشان ساخته نیست.. خدا کاری ندارد که زندگی ات چقدر با رویاهات هماهنگ است یا بود... او فقط میخواهد بداند هنوز محکمی... فدای سرت اگر ارزو بدل میمیری... از نو شروع کن.. عاشق شو... آنقدر عاشق شو تا این صفحه از رو برود... تا دیگر جدایی از رو برود... تا عشق از رو برود..

+ هی خدای من... یکروز دیگر هم مهلت بده.. میخواهم عاشقی کنم

+ دلتنگ اگر مشویم... تاوان لحظه هاییست که دل داده ایم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

لب جوی 24 سالگی

گاهی باید خیلی منتظر ماند تا دلت حکم به نوشتن کند گاهی هم دلت دارد خودش را میکشد تا بنویسی اما این دکمه ها انگار آب روی آتیشند ، حسش که بپرد دیگر یادت نمی ماند دقیقا چه چیزهایی برای نوشتن داشتی و چه ها برای نگفتن ، میشود تر و خشک ، گفته و ناگفته را به یک چوب سوزاندن ! مثل حالای من که نمیدانم از کی یاد گرفته ام برای گفتن نمیدانم چه انقدر مقدمه بچینم !

روزها چقدر زود گذشت ، باورت میشود دو سال پیش 22 سالت تمام شد و تو از دختری نوشتی که انگار حالا خیلی با من غریبه است ؟؟؟ هیچوقت به این فکر نکرده بودم که وقتی بزرگ شود انقدر تغییر میکند ، اما حالا لابه لای نوشته هایش که چرخ میزنم خیلی وقتها دلم به حال معصومیتش میسوزد و خیلی وقتها هم دلتنگ میشوم ، دلم برای این خانه تنگ شده ، خانه ای که همه مرا به اسم خودم میشناختند ، خانه ای که از هرچه دلم میخواست مینوشتم ، تو چی ؟ تو هم دلت برای من تنگ شده ؟؟؟ میدانی برای نوشتن کلمه به کلمه ات چه لذت ها که نبردم ؟؟

امده ام بگویم بزرگ شده ام ! یک سال دیگر هم ! بزرگ شده ام یا پیر ؟؟ قد نکشیده ام درست  ، توی سن من دیگر قد کشیدن به ظاهر نیست ، تو از چشمهای دل من نگاه کن ؟؟ ببین اندیشه ام هم قد کشیده ؟؟ ببین دنیا را درست تر میبینم ؟؟

24 سال تمام شد و رفت ! تو فکر کن !! زود نگذشت ؟؟؟ راستش را دوست داری بدانی ؟؟ من در بحبوحه ی این بزرگ شدن ها دچار دوگانگی شده ام ! شبیه شخصیت کارتونها که شخصیت داستان دست گذاشته زیر چانه و دارد جدال بین فرشته ی شانه ی راست و غول شانه ی چپش را نگاه میکند اما هیچکدامشان را نمیبیند !!! اصلا حس تنها خندیدن ندارم ، شیرینی کیک تولد آن هم تنهایی میزند زیر دلم ، عوضش دوست دارم دور تا دور اتاق شمع بچینم ، دور تا دور اتاق شرشره آویزان کنم ، درخت کریسمس کوچکم رو بیارم دم دست و برای پاپانوئل هاش دست تکان بدهم ، بعد عین مستربین از زیر در پاکت تبریک برای خودم بفرستم و برای گاو کوچولوی خنگ تولدم چشمک بزنم !!

یک چیزی ، یک امید لعنتی ،  یک انتظار مسخره شده خوره ی جانم ، هی چشم میدوزم به اس ام اس ها ، به تبریک ها ، به ادمهای واقعی که یادشان هست من واقعی هستم ؟؟ یکی یکی میشمارمشان ، میندازمشان توی فولدر جدا ، بعد به خودم میگویم یادت باشد جبران کنی ها ، اگر ماندی !!! فقط خودم میدانم چه مرگم شده ! همه شان بوی محبت میدهند ولی هیچکدامشان از این چشم انتظاری بیرونم نمی کنند !! بنابراین ... گاهی بهتر است بعضی چیزها را در خواب ببینی !!

دو سال پیش برای کادو نوشت تولدم نوشتم " لطفا برایم دعا کنید بخشیده شوم "... میشود دوباره برایم همین را کادو پیچ کنید ؟؟ دعا کنید 11/10/90 برایم همان صفر تولد یک نوزاد باشد !! یک دنیا ممنون... لبهاتان پر خنده... شادیهایتان به کام
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

وقتی.. چقدر.. خداحافظ

وقتی خسته ای ٬ وقتی از همه ی دنیا بدت می اید و از خودت بیشتر از همه ی دنیا ٬ چقدر دلت صدای آرامش بخش یک نفر را میخواهد... ٬ چقدر احساس تنهایی می کنی وقتی همان یک نفر نیست تا ارامت کند... چقدر ارامم وقتی میبینم هنوز انقدر تنها نیستم !!!

من خوبم ! خسته ام.. نه از زندگی.. از کم خوابی .. همچنان زندگی را دوست دارم... و توی بخش زنان دلم بیشتر به حال جنسیتم میسوزد... ببخشید اگر نیستم... کم کم به نبودنم عادت میکنید... شادیتان آرزوی قلبی من است ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

فلش بک به روز مادر !

برای روز مادر چیزی به ذهنم نرسید جز روز مادر سال گذشته ! لینکش را میگذارم برای یاد آوری خودم !!

به قول مهندس : بهشت برای مادران کم است به همین خاطر بهشت زیر پای مادر است !

                   --لینک---->  به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد... 

                                   

+ پیگیر پست قبل :  درگیری مختصر عصب اولنار (یکی از اعصاب دست !!)  داریم که گفته اند اگر بی حرکت باشد یک ماه دیگر خوب میشود !! شکر.. حالا چطور میشود ارنج را بیحرکت کنیم ؟!! نمیشود خب !!! :(

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

از پیری ام گله دارد جوانی ام..

درد بدی تیر میکشد توی ساق دستم ، چشم بسته مسیرش را تجسم میکنم ، قشنگ ساق دستم را به دو قسمت مساوی تقسم میکند و می اید پایین بعد از مچم راهش را میکشد طرف دوتا انگشت آخری !!! همه اش تقصیر چرت های بی هوای سر درس است که گاها یک ساعت این مچ دست بدبخت را خشک کرده در حالت 90 درجه نگه میدارد !!! بعد از بخش روان اینجا دومین بخشیست که علایم خیلی از درد و مرضهایم رو میشود و چاره ای ندارد جز مسکن و درمان حمایتی و کفش های طبی !!!! کلافه ام میکند وقتی مریض مینشیند توی درمانگاه و از درد گردن یا انگشتها یا گاها مفاصل همه ی بدنش شکایت میکند و هیچ تشخیصی نمی ماند جز روماتویید آرتریت یا شبیه آن و درمانهای conservative !! کلافه ام میکند چون دردهایش را دارم خوب میچشم !!!! اینکه مجبوری بگویی ناچاری با دردت بسازی و بسوزی و با هم همزیستی ولو نامسالمت امیز داشته باشید چون این دردی که داری درمان قطعی ندارد !!! این موقع هاست که ارزو میکنم کاش نگاهت معجزه میکرد جای انهمه علمی که قرارست بچلانی توی مغزت !!

مضحک است که هنوز هیچی نشده دردهای مزمن پیری را احساس میکنم و چیزی در جوابشان ندارم جز همین درمانهای حمایتی !! خدا بخیر کند پیری را !!

+ اتند پست قبل را که گفتم توی اسلاید هاش عکس بیمارهایش را دارد امروز فهمیدم که فوق تخصص پیوند دست است !! یک خدا قوت طلبم !!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

بازگشت به خانه...

از سفر نمایشگاه برمیگردم ! البته یک هفته ای میشود که برگشته م اما این دل قصد نوشتن نداشت انگاری !! سفری را که خودت تنها بروی و بنا باشد با آدمهایی که همیشه اشتیاق دیدنشان را داشتی رو در رو شوی آنقدر شور و شعف دارد که تا یکی دو روز حسابی پر انرژیم کرد هیچ ، باعث شد توی اردی هم بهترین خاطراتم رقم بخورد... و چه خوب بود که اردیبهشت هم با من آشتی کرد !! گذشته از تمام خاطرات شیرینش بنا شد یک عدد تکتون را زیارت کنیم از نزدیک اما قسمت نشد ! و حالا که برگشته ام میبینم ای دل غافل ، چه ضیافتی بوده بین بچه های فیس طب و وبلاگ ها.. توی نمایشگاه و جای من هم که هیچ !! نتیجه اینکه اینجانب اندر خماری گذر ایام میکنم تا بعد !!

بعد از نمایشگاه یعنی همان پنجشبه ی گذشته هم دعوت بودم به اولین جشن عقد امسال ٬ جایتان حســـــابی خالی کلی کیفور شدیم !! حساب کن ، عقد دوستت باشد و اولین جشن عقد "سال ازدواج" باشد و تمام مراسم روی برنامه پی ریزی شده باشد و از همه مهمتر کلی رقص عروس با داماد شعفناکت کند ، دیگر خودتان حساب کنید چقدر جاتان خالی بود !! توی هیچ مجلسی تا این حد از ته دل برای عروس و داماد آرزوی خوشبختی نکرده بودم شما هم دعا کنید همه زوج های جوان تا اخر پیریشان خوشبخت باشند بخصوص این فرزند خلف ما که توی کتاب گنیس "سال ازدواج " امسال رکورد زد و کلی موجبات رضایت خاطر اینجانب گردیدید !!

و اما ، همه ی اینها خوب است تاوقتی که مجبور نباشی دوباره توی بخش ارتوپدی اینور و انور الاف بگردی و با خودت آرزو کنی کاش همه ی روزهای خدا مرخصی بودی !! از بخش ارتوپدی هم بگویم برایتان که ملالی نیست جز درس نخواندن و تکلیف خود را ندانستن !! اصولا این بخش حداقل توی اینجا معروف است به "بهشت " ، یعنی هرچقد جان کندیم واسه ساعت 6 بیدار شدنای بخش قبل ، اینجا تا 8 میخوابیم ، فرزی بیدار میشویم 8.5 تا 9 امضا میکنیم بعد ولولوژی پاس میکنیم تا حدودای 10 که اتند درمانگاه رو دایر میکند و ما عین جوجه ها جلوی دست و پایش وول میخوریم تا بلکه چیزکی از این گرافی ها عایدمان شود 10.5-11 هم میرویم پی زندگیمان چون درمانگاه تمام میشود و ما دلشاد !! کلاسهای بعد از ظهر هم که دیگر هیچ ، حدودا یک هفته ایست طرفای دانشکده پیدایم نشده چه رسد به سر کلاسها !! با این همه وقت مفید ، بعد از ظهر میخوابیم ناهار میخوریم میخوابیم شام میخوریم ظرف میشوریم فیلم میبینیم میخوابیم ، مفید و بهشتی وارانه ، فقط اگر میشد بخش ظرف شوری را هم کسر میکردند نور الا نور بود !! اما جانم بگوید برایتان که کلا بد دردیست درد وجدان وقتی به کوه درسها خیره میشی و احساس میکنی اصلا وقتشان را نداری (توجه بفرمایید ! وقت ، نه حال !! )!!

این بود شرح این روزهای ما !!

+ همیشه فکر میکردم ارتوپدی یعنی سر و کارت فقط با استخوان های شکسته و جا اندازی و در رفتگی و این حرفها !! وقتی اسلاید استاد بازوی قطع شده ی "آرام" دو ساله و مچ قطع شده ی جوانک 18 ساله را نشان داد و داستان پیوند عضوشان را ، تازه فهمیدم چقدر پرتم از ارتوپدی !!

+ عذر تقصیر بابت زیاده گویی ، گفته بودم حرفهای زیادی دارم !! شاد باشید :)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

تلگراف..

سلام (نقطه)

ما امتحان داشتیم (نقطه) هنوز زنده ایم (نقطه) فردا مسافریم (نقطه)  عمری بود بر می گردیم (نقطه) حرفهای زیادی برای گفتن داریم (نقطه) بدی دیدید حلال کنید ( صلوات !! )

دوستتان میداریم !

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط بانوی برفی  | 

اردی بی بهشت !!

دارم به این میفکرم که من با اردی مشکل دارم یا اردی با من یا هردو با هم یا هیچ کدام ؟!! از کجا فهمیدم؟؟ از برایند این چند اردی گذشته و باز هم برایند اتفاقات این ۱۲روزه !! بشمارم؟؟؟

۱) پیدا شدن مجدد سر و کله ی اون مزاحم و اون کامنت مزخرف !

۲) گیر دادن رزیدنت چیف به اینجانب و جریمه نویسی من !

۳) دعوا کردن خطری با یکی از بچه های گروه اون هم بعد از ۶ سال دعوا نکردن با دوست و همگروه !! (ولی خداییش رو نروم بود باید تخلیه میشدم مجبـــــــــــــــــــور شدم مجبــــــــــور ، do you understand  ؟؟!!)

4) کابوس های شبانه ی این چند روزه !!

5) دعوا کردن با مامور پست عصر همین امروز !!

6) قیافه ی کسل و وارفتم وقتی صبح ها تو بخش روئت میشم !!

7) گیر دادن به وروجک طی این دو روز اخیر (صادقانه اعتراف کردم ها !!)

خلاصه اینکه با تمام وجود سعی میکنم خویشتن داری و خونسردیمو باز هم کنترل کنم اما فقط خدا نکنه پرم به پر کسی بخوره !!! یعنی دستمو ول کن ببینم حرف حسابش چیه هــــــــــــا !!! (آیکون یک عدد مریم در حال خشانت !! )

+ میگن مردم کرمانشاه اگرسیون راست میگن ها !! امروز که با مامور پست سر 5 دقیقه دیر کردنم حرفم شد با گوشت و خون و تمام وجود حس کردم !! خدا رو شکر هنوز سالمم !! :دی

+ حالا این اگرسیو بودن اینا هم جمع شده با حال و هوای اردی یا من کلا خودم اگرسیو هستم و کشف نشدم یا این باز هم امتحانات پایان بخش مزید بر علت شده نمیدونم !!! ولی اگه بدونین چقد کلافه ام ؟! نمیدونین که !! :(

+ اینو گفتم تا کلا اون ذهنیت مریم مهربونو این صوبتا رو از ذهنتون پاک کنین بندازین دور ، حیف ذهنیتتون نیس اخه ؟!!

+ فردا تولد وروجکه به روایتی !! ولی چون باهاش قهرم فعلا نه به روی خودم میارم نه هیچی !!

+ سه شنبه هم امتحان بخش است ، آه اخوی !!

+ کلا اعصاب معصاب تعطیل !! دوس دارم الان یه جای دیگه باشم ! یه کار دیگه کنم ! یه جور دیگه باشم !!! اما نمیدونم کجا و چه کار و چجور !!! شاید یک جایی شبیه بهشت !! آی خـــــــــــــــــــــــــــدا !! :((

+ راستی دوستان اردیبهشتی تولدتون مبارک ! ولی انصافا اینم ماه بود اومدین دنیا اخه ؟!! (البته با نهایت احترام !!! )  :(

خب ! کلی نطق کردم دیگه بسه !! کاش شما حداقل اعصاب داشته باشید ! :) 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:24 بعد از ظهر  توسط بانوی برفی  |